شعر های کوتاه و زیبا

تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب

تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب

تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری

من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب

تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس

من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب

تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته

من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب

تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری

من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب

تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )

من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب

داستان کوتاه و زیبا

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بیچاره! پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟
- پرخوری قربان.
- پرخوری؟ مگر چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.
- این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
- همه اسب های پدرتان مردند قربان.
- چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.
- برای چه این قدر کار کردند؟
- برای اینکه آب بیاورند قربان!
- گفتی آب؟ آب برای چه؟
- برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان.
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
- فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد قربان!
- گفتی شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.
- خبرهای بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت در این دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!

شعر های کوتاه و زیبا

گریه کن ، دلت سبک شه ، اگه دل مونده تو سینه

سرت رو بذار رو شونم ، تنها پیشکشم همینه

بذار این شونه ی نمناک ، تکیه گاه گریه باشه

بذار این خسته بیفته ، تا شاید دوباره پا شه

برو ! من اینجا می مونم ، چشم به راهتم همیشه

می دونم که بر می گردی ، قصمون تموم نمیشه

گریه کن ، دلت سبک شه ، من فدای گریه هاتم

تو رو تنها نمیذارم ، تا همیشه پا به پاتم

شعر های زیبا

من با سکوت شب چرا این چنین حرف می زنم

با تمام سلول های خود تو را فریاد می زنم

من خانه ام از اندوه لبریز گشته است

در تعجبم چرا هنوز از امید حرف می زنم

من در کجای پله های مشقت نشسته ام

در انتهای این مسیر به سوی کجا چشم بسته ام

ای سرنوشت تا کجا مرا به سوی خود می کشی

بگذار... بگریزم، رها شوم

در انتهای راه مگو به بن بست می رسم

من در جستجوی فرداهای بهترم

بگذار غمم شعله کشد سرازیر شود

تا بدانی همچنان آزرده حال و خسته ام

من فریاد زدم مگر اشک هایم رسد به تو

اما ندیدم اندک خمی بر ابروان تو

من آه کشیدم مگر رها شوم زین زندگی

نخواستم غل و زنجیر شود بر دستان تو

گاهی مرا بخوان تا نگویم فراموش گشته ام

گاهی بخند تا بدانم همچنان در دلت نشسته ام

بکش دست محبتی به سوی خاطراتمان

تا نگویم دریغ از عمری که بیهوده کرده ام